تبليغاتX
دانشگاه پارسا بابلسر

عشق در تو هم می روید ...

سفر را از خود آغاز کنیم تا در خدا پایان پذیریم .

به راستی چرا انسانها از عشق می هراسند ، اگر مردمان می دانستند در عشق چیست و چه چیز هایی نهفته است عبادت هایشان را سرشار از احساس و پاکی می کردند .

تنها در رایحه ی دلنواز عشق ، خدا می ماند و بس ...

بیایید این پیام ساده را به خاطر بسپاریم و با آن زندگی کنیم .

عشق خود زندگی ایست.

و کلام آخر :

              قربانی شدن در راه عشق از آن اسماعیل هاست .

              عید سعید قربان برهمگان مبارک.

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 19:55 توسط رویا |

عینک احساس

هنوز هم میتوان کودکانه نگاه ها را باور کرد ،معصومانه خندید و با دلی بی ریا عاطفه ها را لمس کرد هنوز هم میتوان غبار خستگی ها را زدود و پرده ی تاریکی را کنار زد و چشمان بی تفاوت دیگران را به تماشای سپیده واداشت ، هنوز هم میتوان به زندگی خندید...

+ نوشته شده در چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 0:28 توسط رویا |

دوست شبنمی

دوست شبنمی دلش شیشه ایست مثل آیینه پاک و زلال ،مثل شقایق زیبا و ماندگار.

دوست شبنمی مهربان است مثل بهار، مثل باران.

دوست شبنمی خورشید است مثل طلوع ،طلوع دوباره زندگی ..

بزرگ تا بی نهایت، زیبا تا لطافت و شور انگیز تا کهکشان .

پس ای دوست شبنمی  چند روزی آسمان نزدیک است بمان و باش تا اشک عشق را زیر باران آسمان

ابری اینجا نظاره گر باشیم.......

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 11:17 توسط رویا |

یار دبستانی

ناگهان چه زود دیر میشود                                               فاصله ها نا گذیر میشود

روزی که پا به این سرزمین بیگانه  گذاردیم همه جا غریبه بود همه جا پر از ابهام و سکوت .

چیزی نگذشت که تک تک اعضای وجودمان با خشت خشت همه دیوارهای بیگانه اینجا گره خورد چیزی

نگذشت که افکار دیروزیمان راجع به هم به چیزی تبدیل شد که خودمان هم باور نمیکردیم که چه زود به

هم دلبسته شویم و چه زود به هم عادت کنیم .

اما چه زود عقربه ها و ثانیه ها جداگر ما بودند و فاصله ها را حکایت گر همه خوبیها کردند .....

آشیانه ای که چه زود با دستان نیلوفری و چشمان شبنمی تک تکمان ساخته شده بود پر از صدای کوچ 

شد و بانگ  خداحافظی و پر از آهنگ بدرود.

همان آشیانه ی کوچک ، دشتی پر از تنهایی برایمان شد  و بعد رفتن و سفر حرمت آسمان و نگاه دریا پر

از حس پایان شد و تصویرها و چهره ها چیزی جز خاطره نشد.

اینک ماییم ویارهای دبستانی دیروز ، ماییم و کوله باری از خاطره ی دیروز با شما

.......و اما ای دوست همکلاسی هر کجا هستی ، هر کجا باشی بدان به یادت هستیم و برایت بهترینها

را می خواهیم.

و در آخر:

ما همه همسفریم همه مان میگذریم از هم ، آنجا که نه من هستم نه اثری از توست عشق میماند و

بس، پس به نام عشق و زندگی هرگز مگو هرگز.

به امید روزهای سپید و شبهای روشن برای همه کسانی که شوق دیدار دوباره سرمستشان میکند

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و چهارم آبان 1386ساعت 19:7 توسط رویا |